و اون روز من تصمیم گرفتم خواب بمونم.
ساعت نگذاشتم که از رفتن فرار کنم.خواب موندن ترفند خوبی واسه
فرار کردن به نظرم اومد.و اتفاق هم افتاد.صبح مامانم ساعت 10 از خواب بیدار شده
بود دیده بود که من خوابم، اومد سریع بیدارم کرد و گفت: خواب موندی که!!!و از لایه
چشمای نیمه بازش دیدم که نگاهشم ناراحت بود.منم باید صحنه سازی میکردم.گفتم: ای
وای دیدی خواب موندم کلی درس خونده بودم. یه قیافه ناراحتم به خودم گرفتم و از اتاق
بیرون رفتنشو نگاه کردم. تا از اتاق رفت بیرون دوباره سرمو گذاشتم رو بالشت و
خوابیدم.از خواب موندنم ناراحت نبودم، چون نقشه کشیده بودم.چون خواب نمونده
بودم.خوابونده بودم.ولی وقتی سرمو گذاشتم روی بالشت از خودم بدم اومد یه لحظه.چه
راحت دروغ گفته بودم.چه صحنه سازی ماهرانه ای.اما دیگه وقت نشد به بقیه اش فکر
کنم.خوابم برده بود.خوابیدم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر