۱۳۹۱/۵/۱۰

دفتر خاطرات مامان


نوشتن رو همیشه دوست داشتم.هرچند که هیچ وقت پشت کار لازم برای ادامه نوشتن در دراز مدت رو نداشتم...اولین باری رو که تصمیم گرفتم تا برای خودم دفتری داشته باشم قشنگ به خاطر میارم.یه دختر بچه 7 یا 8 ساله بودم.
توی خونه نشسته بودم داشتم کارتون می‏دیدم.یادم نیست چی بود اما حوصله دیدنشو نداشتم.رفتم توی اتاقم یه آلوچه که قبلا از آقای مبارکی (بقالی سر کوچه یا همون سوپر مارکت شما) با مامانم خریده بودم رو به زور دندون باز کردم.مامانم همیشه از این کارم بدش می‏یومد.می‏گفت دندونات خراب میشن اما به نظر من هیچ وقت دلیلش قانع کننده نبود، واسه همین من به کارم ادامه می‏دادم.خلاصه آلوچه رو باز کردم و با زور انگشتای کوچیکم کم کم آلوچه رو به سمت اون سوراخی که با دندون درست کرده بودم هول می‏دادم، ترش بود.اما نه به اون اندازه که به نظر می‏یومد.
رفتم توی اتاق مامانو بابا.تختشونو دوست داشتم، بزرگ تر از مال من بود.روش که دراز می‏کشیدم حس خوبی بهم می‏داد.با صدای زیادی داشتم آلوچه‏ام رو می‏خوردم و به این فکر می‏کردم که اگه مامان این صحنه رو می‏دید چقدر عصبانی می‏شد از این طرز خوردنم.خنده ام گرفت.اما فقط یه لبخند زدم.همین طور توی فکر بودمو روی تخت مامان از این ور به اون ور غلت میزدم که چشمم به قفسه‏ی کوچیک کتابهاش افتاد.جلوتر رفتم.نمیدونم چرا از بین اون همه کتاب اون دفتر 40برگ رنگ و رو رفته توجه‏ام رو جلب کرد.برش داشتم و ورق زدم.خط مامان بود.خطشو خوب میشناختم.همیشه برگه‏های امتحانم رو خودش امضا می‏کرد و پایینش می‏نوشت با تشکر از زحمات شما.
شروع کردم به خوندن چیزایی که مامان نوشته بود.اولین چیزی که نوشته بود مال سال 68 بود.خیلی قدیمی بود.مال قبل ازدواجش با بابا بود.وای که چقدر برام جالب بود.نوشته بود که خیلی دوست داره با بابام ازدواج کنه و اینکه بابام بهش نامه داده...چند صفحه‏ای رو خوندم.بیشترش راجع به بابا بود و بقیه هم روزمرگی‏هاش بود.اومدم جلوتر، حدود یک سال ننوشته بود تا این که دوباره شروع کرده بود.اولش ناراحت شدم که چرا یکی دو سال ننوشته اما بعدش که دلیلشو فهمیدم خنده‏ام گرفت.دلیلش من بودم.آره.من به دنیا اومده بودم و اون وقت نکرده بود بنویسه.حدود شش ماهگی من دوباره شروع کرده بود به نوشتن و نوشته بود به تازگی صاحب دختری شدیم که امید زندگیمان است...خیلی دوست داشتم اون جمله رو.واقعا خیلی برام شیرین بود.خوندن رو سریعتر کردم.مامان از مشکلات گفته بود.از این که بابا یه مدتی سر یه مسائلی بیکار شده بود و زندگیمون سخت شده بود.وقتی که من فقط یکی دوسالم بود.وخیلی حرفای دیگه.
وقتی دفتر رو بستم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که منم مثل مامان بنویسم.از روزها و خاطراتم.دوست داشتم منم وقتی بچه دار شدم بچه‏ام اینارو بخونه و خوش حال شه.واسه همین شروع کردم به نوشتن.البته همونطور که گفتم خیلی مرتب و مستمر این کارو نکردم.وسطش دفتر عوض کردم.یا برای یه مدت طولانی ننوشتم.واسه همین دفترم هیچ وقت به قشنگی دفتر مامان نشد.الان هم که چند وقتی میشه این جا می‏نویسم.نمی‏دونم.شاید یه روز بچه منم این جارو پیدا کرد و از خوندن نوشته‏های مامانش خوش حال شد و آلوچه‏اش رو با دندون باز نکرد...

امضا : رادیواکتیو

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر