۱۳۹۱/۵/۲۲
۱۳۹۱/۵/۲۰
بدون هدفون، موسیقی سنتی و ترازوی تو
باید میرفتم کلاس.حتی دیگه نمیتونستم خواب بمونم، شب قبلش
باهام طی شده بود که : یه وقت خواب نمونی دوباره!از خواب بیدار شدم.داشتم لباسامو
میپوشیدم و غصه میخوردم.هدفونم یه سیمش اتصالی داشت.منو به جنون میرسوند وقتایی که
قطع میشد.شاید این به نظرتون مشکل سادهای بیاد.یا شایدم اصلا مشکل به حساب نیاد
اما خب واسه من که تقریبا همه اوقاتی رو که بیرون از خونه میگذرونم با این هدفونم
خیلی سخته.همیشه عادت داشتم مسیر خونه تا کلاسم رو با یه موسیقی متن بگذرونم.موسیقی
متنی که شاید حتی بعضی وقتا به خاطر اینکه صدای راننده رو بشنوم خیلی آروم میشد یا
اصلا قطع، ولی خب میدونستم که در هر صورت هست و وجود داره.
به هر حال مجبور بودم این دفعه بدون هدفونم برم بیرون.رادیو
ماشینی که سوارش شدم روشن بود.یه موسیقی سنتی هم داشت پخش میشد.هوا هم گرم.به
نظرم اومد موسیقی سنتی با هوای گرم خیلی میتونه متناسب باشه.از تناسبش خوشم اومده
بود.توی سازهایی که پخش میشد سنتور رو بهتر از همه و بعدشم سهتار رو خوب تشخیص دادم.پیش
خودم گفتم یه مدتم موسیقی سنتی گوش بدم بد نیست.
باید پیاده میشدم.کرایه رو حساب کردم و از پل رفتم
بالا.اون پسری که همیشه رو پل بود همون جا وسط پل با ترازوش نشسته بود.اونم به
کسی توجه نمیکرد.منم سعی میکردم زیر چشمی نگاهش کنم.فکر نکنم 6 ، 7 سالش بیشتر
باشه.هم زمان که من رسیدم بهش یه مردَم که از اون طرف مییومد رسید و یه 500تومنی
بهش داد بدون این که بره روی ترازو.اون پسرم پول رو خیلی عادی ازش گرفت و به بی
توجهیهاش ادامه داد.انگار خودشم میدونست که ترازوش یه چیز دکوریه.خودشم میدونست
کسی برای وزن کردن خودش به اون پول نمیده...پس چرا اون رو گذاشته بود جلوش؟تا
رسیدنم به کلاس به این که چرا ترازو رو گذاشته بود جلوش فکر کردم.شاید گذاشته بود
که بگه برای گدایی نیومده.شاید برای اینکه توی خونشون جا نبوده.شاید برای اینکه به
اون وابسته بوده.نمیدونم.اما اینو خوب میدونم که خودشم میدونست هیچ کسی برای وزن
کردن خودش روی ترازوی اون نمیره.
۱۳۹۱/۵/۱۸
خواب مونده شدم
و اون روز من تصمیم گرفتم خواب بمونم.
ساعت نگذاشتم که از رفتن فرار کنم.خواب موندن ترفند خوبی واسه
فرار کردن به نظرم اومد.و اتفاق هم افتاد.صبح مامانم ساعت 10 از خواب بیدار شده
بود دیده بود که من خوابم، اومد سریع بیدارم کرد و گفت: خواب موندی که!!!و از لایه
چشمای نیمه بازش دیدم که نگاهشم ناراحت بود.منم باید صحنه سازی میکردم.گفتم: ای
وای دیدی خواب موندم کلی درس خونده بودم. یه قیافه ناراحتم به خودم گرفتم و از اتاق
بیرون رفتنشو نگاه کردم. تا از اتاق رفت بیرون دوباره سرمو گذاشتم رو بالشت و
خوابیدم.از خواب موندنم ناراحت نبودم، چون نقشه کشیده بودم.چون خواب نمونده
بودم.خوابونده بودم.ولی وقتی سرمو گذاشتم روی بالشت از خودم بدم اومد یه لحظه.چه
راحت دروغ گفته بودم.چه صحنه سازی ماهرانه ای.اما دیگه وقت نشد به بقیه اش فکر
کنم.خوابم برده بود.خوابیدم.
۱۳۹۱/۵/۱۰
دفتر خاطرات مامان
نوشتن رو همیشه دوست داشتم.هرچند که هیچ وقت پشت کار لازم برای ادامه نوشتن در دراز مدت رو نداشتم...اولین باری رو که تصمیم گرفتم تا برای خودم دفتری داشته باشم قشنگ به خاطر میارم.یه دختر بچه 7 یا 8 ساله بودم.
توی خونه نشسته بودم داشتم کارتون میدیدم.یادم نیست چی بود اما حوصله دیدنشو نداشتم.رفتم توی اتاقم یه آلوچه که قبلا از آقای مبارکی (بقالی سر کوچه یا همون سوپر مارکت شما) با مامانم خریده بودم رو به زور دندون باز کردم.مامانم همیشه از این کارم بدش مییومد.میگفت دندونات خراب میشن اما به نظر من هیچ وقت دلیلش قانع کننده نبود، واسه همین من به کارم ادامه میدادم.خلاصه آلوچه رو باز کردم و با زور انگشتای کوچیکم کم کم آلوچه رو به سمت اون سوراخی که با دندون درست کرده بودم هول میدادم، ترش بود.اما نه به اون اندازه که به نظر مییومد.
رفتم توی اتاق مامانو بابا.تختشونو دوست داشتم، بزرگ تر از مال من بود.روش که دراز میکشیدم حس خوبی بهم میداد.با صدای زیادی داشتم آلوچهام رو میخوردم و به این فکر میکردم که اگه مامان این صحنه رو میدید چقدر عصبانی میشد از این طرز خوردنم.خنده ام گرفت.اما فقط یه لبخند زدم.همین طور توی فکر بودمو روی تخت مامان از این ور به اون ور غلت میزدم که چشمم به قفسهی کوچیک کتابهاش افتاد.جلوتر رفتم.نمیدونم چرا از بین اون همه کتاب اون دفتر 40برگ رنگ و رو رفته توجهام رو جلب کرد.برش داشتم و ورق زدم.خط مامان بود.خطشو خوب میشناختم.همیشه برگههای امتحانم رو خودش امضا میکرد و پایینش مینوشت با تشکر از زحمات شما.
شروع کردم به خوندن چیزایی که مامان نوشته بود.اولین چیزی که نوشته بود مال سال 68 بود.خیلی قدیمی بود.مال قبل ازدواجش با بابا بود.وای که چقدر برام جالب بود.نوشته بود که خیلی دوست داره با بابام ازدواج کنه و اینکه بابام بهش نامه داده...چند صفحهای رو خوندم.بیشترش راجع به بابا بود و بقیه هم روزمرگیهاش بود.اومدم جلوتر، حدود یک سال ننوشته بود تا این که دوباره شروع کرده بود.اولش ناراحت شدم که چرا یکی دو سال ننوشته اما بعدش که دلیلشو فهمیدم خندهام گرفت.دلیلش من بودم.آره.من به دنیا اومده بودم و اون وقت نکرده بود بنویسه.حدود شش ماهگی من دوباره شروع کرده بود به نوشتن و نوشته بود به تازگی صاحب دختری شدیم که امید زندگیمان است...خیلی دوست داشتم اون جمله رو.واقعا خیلی برام شیرین بود.خوندن رو سریعتر کردم.مامان از مشکلات گفته بود.از این که بابا یه مدتی سر یه مسائلی بیکار شده بود و زندگیمون سخت شده بود.وقتی که من فقط یکی دوسالم بود.وخیلی حرفای دیگه.
وقتی دفتر رو بستم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که منم مثل مامان بنویسم.از روزها و خاطراتم.دوست داشتم منم وقتی بچه دار شدم بچهام اینارو بخونه و خوش حال شه.واسه همین شروع کردم به نوشتن.البته همونطور که گفتم خیلی مرتب و مستمر این کارو نکردم.وسطش دفتر عوض کردم.یا برای یه مدت طولانی ننوشتم.واسه همین دفترم هیچ وقت به قشنگی دفتر مامان نشد.الان هم که چند وقتی میشه این جا مینویسم.نمیدونم.شاید یه روز بچه منم این جارو پیدا کرد و از خوندن نوشتههای مامانش خوش حال شد و آلوچهاش رو با دندون باز نکرد...
امضا : رادیواکتیو
اشتراک در:
پستها (Atom)